دلم می سوزد برای نامه های پست نشده ای که گوشه ای طاقچه بوی کهنگی گرفتند. برای گل های سرخی که روی میز آرام آرام خشک شدند. برای حرف های ناگفته ای که گوشه ی یک سینه تلنبار ماندند، بغض های فروخورده ای که هرگز فرصت شکستن نیافتند، اشک هایی که در قاب دو چشم منتظر یخ زدند و قلب تنهایی که غریبانه شکست. و برای سکوت سنگین خانه ای که هرگز سلام را تجربه نکرد.
«تولـــدت مبــــارک رفـــوزه!»  |