سلام در یکی از روزهای اردیبهشت ، شادی و غم در کنار دریاچه ای همدیگر را دیدند به هم سلام دادند . و کنار آبهای آرام نشستند و گفتگو کردند . شادی ، از زیبایی های روی زمین سخن گفت ، از شگفتی های هر روز زندگی در دل جنگل و در میان تپه ها و از آوازی که سپیده دمان و شامگاهان شنیده می شود . آنگاه غم سخن گفت و با هر چه شادی گفته بود موافقت کرد ؛ زیرا غم ، جادوی آن لحظه و زیباییش را میفهمید . غم، هنگامی که زیبایی ماه اردیبهشت در مرغزار و در میان تپه های سخن می گفت ، بیانی شیوا داشت . شادی و غم زمانی دراز سخن گفتند ، و درباره هر آنچه که میدانستند با هم تفاهم داشتند . از جبران خلیل جبران ------------------------------ وقتی از یه کوچه تنگ و تاریک عبور می کنم و یهو ۷ - ۸ تا بچه قد و نیم قد می بینم که تو اون کوچه دارن فوتبال گل کوچیک بازی می کنن، دلم می خواد برم باهاشون بازی کنم. «خانه جای توپ بازی و بدو وادو نیست.» ، «پدر صاحب آدم در می اید تا یک تکه جنس بخرد.» حق با خانه دارهاست. «مدرسه جای بدو وادو نیست.» ، «باید حساب سر وکله شکستن را کرد.» حق با مدرسه داران است. «خیابان جای بازی و ورجه نیست، ترمزها گاهی نمی گیرند.» حق با ماشین داران است. در شهر قد بلندها حق ها را تقسیم کرده اند، قد من کوتاه بوده، مرا ندیده اند، کاش دوباره تقسیم کنند! اگر سرشان را بیندازند پایین! آدم دلش برای این بچه ها باید بسوزه؟ آقا یکی نیست بگه با تأمین کردن خوراک و پوشاک بچه ها که نیاز های اونا رفع نشده! |