• عکسهای جالب و دیدنی روز

  • از کوچیکی تا به حالا!

  • تکامل بازی سوپر ماریو به روایت عکس

  • استغاثه به امام زمان عجَّ اللّه تعالى فرجه

  • 20خطای دید(خطای چشم)

  • طبخ غذاهای دریایی برای مهمانان پکن

  • پوسترهای قشنگ و دیدنی

  • عکسهای مراسم افتتاحیه المپیک ۲۰۰۸ چین

  • نقاشی های جالب بر روی دیوارها

  • خوش پوش ترین زنان و مردان دنیا

  • اتاقی برای بازی قارچ خور!

  • مونالیزا

  • ترسیم و رنگ آمیزی صورت آنجلینا جولی

  • خودروهای 25 سوپر استار

  • عکسهای خمیری جالب


  • لوگو

    یادداشت های رفوزه

    Feed


    وبلاگ رفوزه را از طریق فید بخوانید
    ما را از طریق فید بخوانید


    Add to Google Reader or Homepage
    به یاهو اضافه کنید


    لینک دوستان

    آمار بازدیدکنندگان

    تعداد بازدیدکنندگان : 397322




  • عکسهای بازیگران ایرانی
    سوپر استارهای ایران

  • عکسهای جالب از مدل موی مردانه
    یه عالمه عکس

  • مجسمه های عجیب و غریب در جاهای عجیب
    واقعاْ دیدنیه

  • اگه می خوای پول دار بشی کلیک کن
    من که جواب گرفتم

  • مدل لباس نامزدی
    یه عالمه عکس خوشکل و زیبا

  • سوتی بزرگ از رشید پور
    شب ارتحال امام خمینی شب بسیار بسیار ارزشمندی برای مردم ایران است.(!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

  • قطع پخش افتتاحییه المپیک به خاطر....
    مراسم افتتاحیه را دانلود کنید

  • آخرین ورژن KMPAYER 2.9.3.1428 FINAL
    دانلود کنید

  • عکسهای زیبای آنجلینا جولی برای موبایل

  • عکسهای فوق العاده زیبا از victoria-silvstedt
    پوسترهای زیبا

  • آلبوم جدید سیاوش قمیشی به نام رگبار
    ۸ قطعه فوق العاده و متفاوت

  • بالا رفتن آمار سایت وبلاگ
    کلیک کن تا ببینی

  • نرم افزار تقویت و افزایش صدا مخصوص موبایل

  • بیوگرافی بازیگران اصلی سریال سه در چهار

  • چند عکس فوق العاده توپ از بازیگران سریال سه در چهار

  • سایت فوق العاده توپ برای دانلود فیلمهای روز دنیا

  • فیلتر شکن های جدید

  • یک جستجوگر جدید و باحال ایرانی
    امتحان کنید

  • آدم هایی که صورت ندارند!

  • ۲۰ تصویر زیبای HDR
    I was looking around for some new HDR pictures and found this great one from a car race


  • شهریور 1387
    ش ی د س چ پ ج
                1
    2 3 4 5 6 7 8
    9 10 11 12 13 14 15
    16 17 18 19 20 21 22
    23 24 25 26 27 28 29
    30 31          

    آرشیو


    
    مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
    تبلیغات در بلاگ اسکای
    پنجشنبه 28 دی ماه سال 1385
    بخند تا دنیا بهت بخنده!
    در روزگار قدیم مردی صوفی به نام محمد در دهی کوچک زندگی می کرد و همیشه شاد و خوشحال بود. هرگز کسی این مرد را غمگین و ناراحت ندیده بود. او همیشه در حال خندیدن بود و اصلاً تبدیل به خنده شده بود. حتی هنگامی که این مرد پیر شده بود و در بستر مرگ قرار گرفت نیز در حال خندیدن بود. ناگهان یکی از شاگردان این صوفی از او سؤال کرد:

    شما واقعاً‌ باعث شگفتی ما شده اید حتی حالا که دیگر در حال مردن هستید به چه دلیلی می خندید؟ در مردن چه چیز خنده داری وجود دارد؟ همه ما غمگین هستیم و فکر می کنیم لااقل در این لحظات آخر شما هم باید غمگین و ناراحت باشید. partizanha.blogsky.com

    محمد پیر گفت:

    خیلی ساده است، روزگاری من هم مثل شما بودم تا این که هفده سالم شد به نزد استاد رفتم. استاد من پیرمردی بسیار شاد و خوش رو بود که وقتی برای اولین بار خدمتش رسیدم زیر درختی نشسته بود. بدون هیچ دلیلی از ته دل می خندید. هیچ کس در اطراف او نبود و هیچ اتفاق خنده داری هم نیافتاده بود. ولی او همینطور در حال خندیدن بود. من از او سؤال کردم: چه اتفاقی برای شما رخ داده که همینطور در حال خندیدن هستید؟ او در پاسخ به من گفت: من هم زمانی طولانی به اندازه تو بیچاره و غمگین بودم. ناگهان روزی متوجه شدم که این غم و اندوه انتخاب خود من است.

    سپس ادامه داد:

    از آن روز به بعد صبح هنگام قبل از بیدار شدن از خواب از خودم سؤال می کنم: محمد یک روز دیگر شروع شده است. امروز دوست داری سرور و شادی را انتخاب کنی یا غم و بدبختی را. خیلی جالب است چون هر روز تصمیم می گیرم شادی و سرور را انتخاب کنم.


    جرج برنارد شاو: اشخاص همیشه گناه را به گردن شرایط می اندازند. من به شرایط معتقد نیستم. مردان موفق شرایط را جستجو می کنند و اگر نیابند آن را ایجاد می کنند.

    پائولو میگه: بزرگترین دروغ دنیا چیست؟ این است که ما در لحظه ای خاص تسلط بر آنچه برایمان پیش می آید را از دست می دهیم و سرنوشت بر زندگیمان مسلط می شود. این بزرگترین دروغ دنیاست.

    -------------------------------

    * سایت رفوزه تا حدودی تکمیل شده، ولی قسمتهای دیگری هم قراره بهش اضافه کنم. نا ببینیم چی میشه! Rofouzeh.Coo.Ir

    شنبه 18 آذر ماه سال 1385
    دانشگاه استنفرد (داستان)

    خانمی با لباس کتان راه راه و شوهرش با کت و شلوار نخ نما شده ی خانه دوز در شهر بوستون از قطار پائین آمدند. بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رئیس دانشگاه هاروارد شدند. ماشین فوری متوجه شد این زوج روستائی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً شایسته ی حضور در کمبریج هم نیستند. مرد به آرامی گفت مایل هستیم رئیس را ببینیم. منشی با بی حوصلگی گفت: ایشان تمام روز گرفتارند. خانم جواب داد: ما منتظر خواهیم ماند. منشی ساعت ها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی به تنگ آمد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رئیس شود ، هرچند که این کار نا مطلوبی بود که همواره از آن اکراه داشت . partizanha.blogsky.com وی به رئیس گفت:شاید اگر چند دقیقه ای آنان را بیند آنها خواهند رفت. رئیس با اوقات تلخی آهی کشید و سری تکان داد. معلوم بود شخصی با اهمیتی مثل او وقت بودن با آنها را نداشت. بعلاوه به اینکه لباس کتانی و راه راه و کت شلوار خانه دوز آنها دفترش را به هم ریخته بود. خوشش نمی آمد که آنها آنجا باشند. رئیس با قیافه ای عبوس با وقار سلانه سلانه به سوی این دو نفر آمد. خانم به او گفت: ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند و اینجا خیلی راضی بود، اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم. رئیس تحت تأثیر قرار نگرفت؛ او یکه خورد، گفت: خانم محترم ما نمی توانیم برای هر کسی که به هاروارد می آید و می رود بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم اینجا مثل قبرستان می شود. خانم به سرعت توضیح داد: آه نه نمی خواهیم مجسمه ای بسازیم. فکر کردیم بهتر است ساختمانی به هاروارد هدیه بدهیم. رئیس لباس کتان راه راه و کت شلوار خانه دوز آن دو نفر را برانداز کرد و گفت: یک ساختمان!؟ می دانید هزینه یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمانهای موجود در هاروارد 5/7 میلیون دلار است. خانم یک لحظه ساکت شد. رئیس خشنود بود ، شاید حالا می توانست از شر آنها خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و گفت: آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه را به راه نیندازیم؟ شوهرش سری تکان داد، قیافه ی رئیس دست خوش سردرگمی و حیرت بود. آقا و خانم لیلاند استنفرد بلند شدند و راهی پاناهالتو در ایالت کالیفرنیا شدند. یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که نام آنها را برخود گذاشتند. دانشگاه استنفرد یاد بود پسری که هاروارد به او اصلاً اهمیت نداد.

    سه شنبه 30 آبان ماه سال 1385
    درسی از دو دوست (داستان)

    بنام مهربانترین مهربانان


    سالها پیش در یکی از دوره های خدمت سربازی، دو جوان، یکی شیرازی و دیگری تهرانی، با هم پیمان دوستی محکمی می بندند و به یکدیگر قول می دهند که همیشه به یاد هم باشند و حتی در سختی ها یار و یاور باشند. با این امید از یکدیگر جدا شده و هر کدام به شهر خود رهسپار می شوند. و هرکدام در شهر خود مشغول کاری می شوند و هر دو موفق. امام جوان شیرازی که اسمش علی بود، در کار خود شکست بدی می خورد و به جایی می رسد که دیگر آهی در بساط نداشت که با ناله سودا کند. partizanha.blogsky.com نا امید از همه جا ناگهان به یاد دوست تهرانی خود که اسمش سعید بود، می افتد و تصمیم می گیرد بنا به قولی که به یکدیگر داده بودند از او کمک بخواهد و به تهران رفت تا همه چیز را با سعید در میان بگذارد. سعید هم مقداری پول به او می دهد و از او خواست که با دختری که خود عاشقش بوده و وضع مالی خوبی هم داشته، ازدواج کند. علی در ابتدا مخالفت می کرد ولی در برابر سرسختی سعید، نتوانست مقاومت کندو بالاخره با معشوقه سعید ، کسی که سعید خودش دوست داشت، به او گفت بیا علی جان، با او ازدواج کن. در شهر خودشان زندگی آرامی داشتند تا این که دست بر قضا سعید همان دوست فداکار، برشکست می شود و او هم مثل علی وقتی به کوچه ی بن بست را مقابل خودش دید تصمیم گرفت تا به شیراز برود و از علی کمک بخواهد . وقتی به شیراز رسید و خانه علی را با زحمت بسیار زیادی پیدا کرد به منزل او رفت . او با خود فکر می کرد که علی بخاطر کمک هایی که به او کرده بود چه استقبالی خوبی الان از او می کند، اما وقتی زنگ در خانه را زد، وقتی در پاسخ علی که می گفت: کیه ، با اشتیاق گفت منم سعید. ولی علی در را به روی او باز نکرد. سعید با ناراحتی فراوان به خود گفت من که به او گفته بودم که به بن بست رسیدم اما او با نامردی تمام ، حتی در خانه خود را به روی من باز نکرد. با حال بدی که داشت به دروازه قرآن شیراز رفت. نشسته بود و با خودش داشت فکر می کرد، که ناگهان دو موتور سوار پیش او آمدند و از او پرسیدند : چرا انقدر آشفته ای؟ و او تمام ماجرا را برایشان تعریف کرد. آن دو موتور سوار گفتند که ما از جایی آمده ایم که الان 200 میلیون تومان دزدی کرده ایم. ولی چون به این مقدار پول احتیاج نداریم ، تو هم به این پول بیشتر از ما نیاز داری، همینطور فهمیدیم که انسان با مرامی هستی. نصف این پول را می خواهیم به تو بدهیم. سعید که چاره ای جز قبول کردن نداشت، پول را از آنها قبول کردو به راه افتاد. و در راه ماشینی جلوی پای او ایستاد. از او خواست که سوار شود. راننده ی ماشین خانم میانسالی بود و سعید هم سوار شد. در طول راه خانم راننده از او دلیل نارحتی اش را پرسید و سعید هم همه ی ماجرای زندگی اش را برای او تعریف کرد. خانم میانسال بعد از دلداری دادن به او گفت: من یک دختری دارم، چون فهمیدم تو پسر خوبی هستی ، اگر قبول کنی حاضرم او را به تو بدهم. سعید بعد از دیدن دختر و آشنا شدن با او ، از آن دختر خیلی خوشش آمد و قرار ازدواج را گذاشتند . در مراسم عروسی و در هنگامی که قرار بود بنا بر رسم دیرینه ، داماد شراب بنوشد؛ یک دفعه سر و کله علی پیدا شد. سعید با عصبانیت فریاد زد: کی تو رو تو این مجلس راه داده؟ علی با بی اعتنائی کاملی از جا بلند شد و گفت: این پیک اول را می خورم برای اینکه وقتی آمدی در منزل مل و درخانه ی ما را زدی، در را برویت باز نکردم تا کسی که قبلاً عاشقش بودی تو را توی این حال و بدبختی نبیند. پیک دوم را می خورم برای اینکه برادرهای خود را فرستادم تا نصف دارائی من رو به تو بدهند. و پیک سوم را می نوشم بخاطر اینکه برادر عروس هم باید از این پیک نیز بنوشد.

    چهارشنبه 8 شهریور ماه سال 1385
    داستان ((طنز))
    partizanha.blogsky.com گاو ما ما می کرد

    گوسفند بع بع می کرد


    سگ واق واق می کرد


    و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی


    شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.


    موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.


    دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.


    برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.


    اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.


    او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد


    او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.


    او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.
    >>