|
سرم از گرمی رویا سنگین است ، با این همه خوابم نمی برد . یکی گویی به گریه صدایم می زند ، بیا ، بیا ، بیا برویم رویا ببینیم . به ولای همین دقایق تنهایی ، رفتن پایان حکایت آمدن است ، این راز را پیش از تو ، از ابر های آسمان دل دریایی شنیدم ، که آمدن آغاز رفتن است . ما کنارهم بودیم ، مثل دریا و ساحل اما مه آمد و من ترا گم کردم ما با هم بودیم ، مثل روز و روشنایی اما شب آمد و تو مرا گم کردی سرم از گرمی رویا سنگین است این صدای گریه از کجاست که مرا می خواند؟ |